حكيم زجاجى

511

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بگويم ز شاهان پيشين تمام * ز سلطان و دستور و مير و امام چو مأمون امام جهان شد به داد * كلاه خلافت به سر برنهاد بر او آفرين خواند بهرام‌پير « 1 » * ز چرخ روان كار او شد چو تير وزيرش يكى فضل بن سهل بود * كه مردى هنرپرور و اهل بو [ د ] 10 به راى وى اين كارها شد تمام * وزاو گشت اندر زمانه امام به مأمون چو با كام‌دل گشت جفت * وزير جهان فضل بن سهل گفت كه اكنون به بغداد بايد بدن « 2 » * بدان بوم آباد بايد شدن نبايد كه باشد خليفه به طوس * كه اين پادشاهى است بانگ خروس چو خسرو به يك جايگه تن زند * طلسمى است كار شهى بشكند 15 تو را در خراسان نشستن خطاست * نگردد از اين جاى كار تو راست كنار جهان است اين بوم‌وبر * ز كار مهى دير يا بى خبر به شامت اگر دشمن آيد پديد * چگونه توانى ازاين‌جاى ديد « 3 » خلل‌ها پديد آيد اندر نهان * پرآشوب گردد سراسر جهان نشست تو شاها در آن برزن است « 4 » * مقامت به بغداد خود روشن است 20 نشستند شاهان پيشين به شام * در آنجا رسيدند يك‌يك به كام خلافت از آنجا برآورد سر * به مردى از آنجا توان بر زبر چو جان بد خراسان به پيش امير * نبود آن سخن در دلش جاىگير ز بغداديان نيز رنجيده بود * رخ نامرادى بسى ديده بود خراسان بهشتى بد « 5 » آراسته * پر از راحت و نعمت و خواسته 25 جنان را بدى باد غيسش مقام * از آن جايگه يافتى مير كام بدى در تموزش « 6 » نشابور جاى * به شادى زدى روز و شب دست و پاى به پاييز بودى جهان‌بان « 7 » به مرو * خرامان شدى شاه در زير سر [ و ] زمستان به طوس آمدى كامكار * گهى بزم بودى و گاهى شكار تن‌آسان نداد او خراسان ز دست * در آن بوم‌وبر كرد جاى نشست 30

--> ( 1 ) بهرام نيز ( 2 ) بندن ( 3 ) بدبد ( 4 ) بودنست ( 5 ) برآراسته ( 6 ) تموز ( 7 ) جهان‌مار